مدت ها پیش در شمال جزیره ی بِرک، وایکینگ جوانی به نام هیکاپ (سکسکه) به جنگی که بین شهرش و اژدهاهایی که دائماً به شهرش حمله می کردند می پیوست اگرچه پدرش استویک بزرگ ( کدخدای دهکده) به آن کوچولوی بی تجربه اجازه ی این کار را نمی داد، با این حال هیکاپ با اختراع خود به جنگ با اژدهای خشم شب رفت و آن را شکار کرد اما او هرچه کرد نتوانست اژدها را بکشد.
در عوض هیکاپ و اژدها (بی دندون) شروع به دوستی با هم کردند و این باعث شد که دنیای هر دوی آن ها تغییر کند به طوریکه پسر باهوش یاد گرفت که در بعضی از مواقع مردمش اشتباه کرده اند .
اما آن دو هرگز با هم جنگ نکردند و در اصل آن ها باید با بلای جهالت ویرانگر در دنیای خودشان می جنگیدند.